آدم های مبهم
سلام
نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است.
در اینجا قدر نشناسند مردم نیا باران...
وقتی رسیدیم توقف می کنیم.
احتیاجی نیست که بدانی به کجا می روی.
خودت می رسی.
حتی اگر نخواهی.
این قانون جاهایی است که اختیار و انتخاب معنی جبر می دهد.
-نگفتی اسمت چیه
-تعارض
-چرا انقدر کم حرف میزنی؟
-من که...
- همیشه که حرف نباید زد. اگر من و تو حرف بزنیم دچار تعارض می شویم و من نتیجه ی این تعارض می شوم.
حرفی بین ما نیست. بین هیچ کس نیست. آنهایی که زیاد حرف می زنند اشتباه می کنند و آنها که سکوت می کنند نیز.
و آنها که حرف می زنند چیزی برای گفتن ندارند.
ولی آنها که می توانند حرف بزنند قانون درست می کنند.
هنجار و ضد هنجار فرمان می دهند و راه نشان می دهند.
برای هر کس راه در جهان یکی است و آن دو راهی تعارض است.
همانجا که بین نتوانستن و خواستن برای تو مرزی نیست.
-دستهات رو پاک کن قرمزند
-تو خیال می کنی که قرمز است وگرنه آبی می شود.
جمله های خلاصه شده اش. جای هیچ حرفی برایم باقی نمی گذاشت.
در همه حال به جلو خیره بود. ولی انگار همه ی راه مرا نگاه می کرد.
چشم های جادویی فرصتی برای فکر کردن باقی نمی گذارند.
آنها همه جای دنیا را تسخیر می کنند.
پشت چراغ قرمز همیشه جایی برای آدم های بدبخت هست.
یک پسر بچه ی سیاه خیلی زشت شیشه ماشین را با دستمال بسیارتمیز پاک می کند.
از پنجره سرش را داخل می آورد:
-آقا می خواهید به شمای عاجز بدبخت کمک کنم؟
-برو پی کارت بچه
-شما که کمک منو نخواستید ولی خانم می تونه به من کمک کنه و من به خانم
با لبخندی نگاهش می کند
انگار دعوتش را قبول می کند.
و من راه می افتم.
پایین
مستقیم رو به پایین.
و بعد به سمت پایین می پیچی تا پایین تر بروی.
اینجا پایین ترین جای دنیاست.
پیاده راه می افتیم.
***
دروغ ها چاشنی کلمه بودند تا جمله ها را بسازند.
تقصیر آنها نیست که راست نمی گویند.
این ما بودیم که می رفتیم تا دروغ بشنویم.
رمال هاهمه جا هستند و خیره نگاهمان می کنند.
خیره تر زندگیمان را تحلیل می کنند.
آنها نه گذشته را می دانند و نه به آینده سلامی می کنند.
آنها قصه های ترسناک را کادو می کنند و برای جشن تولد سال آینده که در کنار هم نیستیم می فرستند.
فال گیر ها گوش می دهند تا ما چه می گوییم.
آنها حرمت حریم تب دار ما را می شکنند و ابرهای زیر ابروانمان را به تشنه گی چشم دعوت می کنند.
غروب نمناک ابری در انتظار توست سایه.تا حضور نداشتن در شبهای بی سر انجام را در ذهن چین خورده ملاقات کنی.
تو به روزها می پیوندی و در شب جایی برای ما نیست.
(مدیار)
از کتاب آدم های مبهم
و یلدا... با یک کار نسبتا قدیمی:
تقصیر سرنوشت نیست
گناه زمین است
خوب چه مرضی به جانت افتاده ای کره ی خاکی؟
که هی بدن لخت و عورت پر از تاول می شود؟
دردهات
فرصت اشک ریختن را هم گرفته اند
جاذبه ات خون انار ها را به جوش آورده
هنوز هم قربانی می خواهی؟
تو که خودت خاکی
چشمان تو را هم باید از خاک پر کنند؟!!
سال هاست که این درخت
از ترس کابوس تبر بیدار مانده است.
و مرگ
که برق را حتی از چشمان بچه گربه ی توی تاریکی می پراند.
